سلام امميدوارم حال تمامي دوستان خوب خوب باشه... جالبه...آدم يه روز يه وب بزن و توش سلام كنه و بعد يه روزي توي همون وب خداحافظي كنه.. من اين وب رو زدم تا حرف هاي دلم رو توش خالي كنم.. اما...الان خيلي خستم....ديگه حوصله هيچ چيزي رو ندارم... اين پست ممكنه آخرين پست من باشه...البته ممكنه...قند تو دلتون آب نشه ميخوام يه چند وقتي استراحت كنم تا شايد يه خرده روحيم بهتر بشه.. احتمال داره باز هم بيام...خودم خيلي دوست دارم كه باز هم آپ كنم...ولي..ولي اگه نيومدم منو حلال كنيد... از لطف همتون هم ممنونم كه برام ردپا گذاشتين.. خداحافظ :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: ريشه خشك اميد دل من ديگه ناي پا گرفتن نداره تو هواي سرد و تلخ روزگار اسمونم ديگه ماتم ميباره چه اثر ازين نجابت كه ديگه اسير شبهام چه ثمر ازين صداقت كه هميشه تك و تنهام چه اثر ازين نجابت كه ديگه اسير شبهام چه ثمر ازين صداقت كه هميشه تك و تنهام من گرفتار غم تلخ غروبم از غم تپ غروب دل من بي خبري پشت اين پنجره ها تك و تنها بيفروغم از تموم ناله هام بيخبري ديگه گريه شده عادت واسه من حتي از مرگ چشام بيخبري برو اي مسافر اي از اول آشنا ترين برو تا تو جاده ي غم بوي زندگي بياد برو اي از همه با وفاترين برو تا تو زندگيم رنگ بيوفايي ببينم برو تا فقط برات دعا كنم..نفرين به تو نه..به اين شب سياه كنم ريشه خشك اميد دل من ديگه ناي پا گرفتن نداره تو هواي سرد و تلخ روزگار اسمونم ديگه ماتم ميباره تو شباي بيصدا بي غروب از صبوري دل من كم مياره تو هواي سرد و تلخ روزگار اسمونم ديگه ماتم ميباره برو اي مسافر اي مسافر چه اثر ازين نجابت كه ديگه اسير شبهام چه ثمر ازين صداقت كه هميشه تك و تنهام این شعر از من نیست![]()
![]()
* نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:23 توسط محسن |
روز آخر دلمو بردي و بردي...نميدونم به كجا اما ميبردي... روز آخر عشقو تو چشمات ميديدم...غمو از نگاهت ميديدم.. روز آخر يادته گفتيم از عشق و...خاطرات و...روز هاي رفته به بادو...آدماي بيخيال و... روز آخر يادته گفتي ميموني واسه من...گفتي ميموني پيش من..يادته روز آخر يادته ميگفتيم هرگز روز آخري نداريم... روز آخر دلمو زدم به دريا يادته...روز آخر دست گذاشتم روي شونت يادته.. روز آخر بهار از دستاي من پرزد و رفت...عشق تو جلو چشام پرزد و رفت... روز آخر چشماتو گريون نكردم...آخماتو توهم نكردم...خنده رو لبات نشوندم... روز آخر قصه ي اين دل پرغصه رو گفتم...به خيالي كه ديگه غم ها روشستم... روز آخر يادته گفتي محاله...محاله بي من بموني.... روز آخر يادته.... روز آخر يادته ميگفتيم هرگز روز آخري نداريم... اما روز آخري همون بود...حالا ما بايد جدا شيم...تا بدون هم بزرگ شيم... روز آخري چقدر سخت داشتيم از هم دل ميكنديم... روز آخر يادته خداحافظي يادت رفت..
* نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 5:59 توسط محسن |
مسافر دلم ميگيره.... اگه تو پيشم نموني دل من بي توميميره........ تو بگو كي بر ميگردي مگه چند روز تو ميموني كه بارو بنديل ميبندي تو ماله همين دياري. تو بگو واسم از اونجا سوغات سفر مياري.... مسافر جاده خرابه... تو بدون دعاي من براي تو پشت و پناهه...... سفرت دور و درازه. دل من بدون عشقت همه جونشو ميبازه........ مسافر خوابم نميره... همه خاطرات با تو از خيال من نميره.......... مسافر گريون چشمام تو سفر كردي نموندي برسم به آرزوهام........ مسافر سفر سلامت.. اگه برگشتي نبودم ديدنت روز قيامت............
اين شعر هم از خودمه....البته ميخوام از دلم بگم ولي نميدونم چرا حس شعرم مياد....البته خوب اين هم حرف دلمه ولي يه جورايي شعره...خودمم نميدونم چه سبكيه ولي فكر كنم بشه بهش گفت شعر... خوب من چشمامو ميبندم شما نظر بدين ببينم چجوري شعر ميگم
![]()
![]()
* نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:2 توسط محسن |
ما مونديم و قلبي شكسته.....ميدوني؟ ما مونديم و پاهاي خسته........ميدوني؟ ما مونديم و صداي گيتار.....ميدوني؟ گيتار كه نه عكس رو ديوار....ميدوني؟ ما مونديم و گل هاي پرپر.....ميدوني؟ هر روز و شب نگاه به در..تو ميدوني؟ ما مونديم و ريل قطار..... توميدوني؟ ما مونديم و حسرت ديدار....تو ميدوني؟ ما مونديم و فاصله ها.... تو ميدوني؟ ما مونديم و خاطره ها...... تو ميدوني؟ ما مونديم و عشقي نافرجام...ميدوني؟ عشقي قشنگ و بي سرانجام...ميدوني؟ ما مونديم و نامه هاي هم.....ميدوني؟ قدم زدن بدون باهم...............ميدوني؟ ما مونديم و گريه هاي هم.....ميدوني؟ حسرت گفتن حرف هاي باهم....ميدوني؟ ما مونديم و زخم زبون ها...ميدوني؟ ما مونديم و آرزوي باهم........ميدوني؟ ما مونديم و اميد ديدار........ميدوني؟ به هم نگفتيم خدانگه دار.........ميدوني؟ اين شعرو خودم گفتم نظرتون چيه؟
* نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:15 توسط محسن |
توي كوچه هاي خلوت راهي عشق تو بودم...راهي ترانه هايي كه براي تو سرودم
زير لب ميخوندم آروم تك تك ترانه هاتو به اميدي كه دوباره ميشنوم بازم صداتو.... ولي هرچي انتظار كشيدم نيومدي...هرچقدر تو كوچه ها قدم زدم نيومدي...همه ي ترانه ها توي گريه گمشدن...زير پام خيس شد از اشكام تو بازم نيومدي... به خودم ميگفتم هرجا كه باشي مياي سراغم...آخه گفته بودي جز تو هيچكسي رو دوست ندارم...باورم نميشد از من ببري واسه هميشه...آخه گفته بودي عشقت توي جونم كرده ريشه...گفتم آخه مگه ميشه تو به ياد من نباشي...مگه ميشه كه بخواي تو... بري و ازم جدا شي... ولي هرچي انتظار كشيدم نيومدي...هرچقدر تو كوچه ها قدر زدم نيومدي...همه ي ترانه ها توي گريه گمشدن...زير پام خيس شد از اشكام تو بازم نيومدي...
* نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:16 توسط محسن
اي تو پيدا شده در قشنگ ترين دقايقم...اي تو با من آشنا ناجي قلب عاشقم...اي تو پيدا شده در لحظه ي انتخاب دل...اي تو در سكوت شب بهار پاييز دلم...كسي مثل تو تو فرم نفسم جاري نشد...كسي جز تو به سرم دست نوازش نكشيد...كسي مثل تو منو به ظلمت شب نسپرد...كسي قلب منو مثل تو به آتيش نكشيد...آتيش نكشيد... هيچكي هستي منو مثل تو از من نگرفت...كسي مثل تو منو اسير تنهايي نكرد........ كسي مثل تو برام آيه ي تاريكي نشد...كسي مثل تو به من حلقه ي نابودي نزد....... عاقبت عشق دروغي و فريبنده ي تو...منو تا مرز بد لحظه ي بدنامي كشيد..من هنوز دوزخي عشق دروغين توام...از تو اين تشنه تن خسته به انتها رسيد..از تو اين تشنه تن خسته به انتها رسيد.................................................................................jpg)

* نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 توسط محسن |
ميخوام بگم ولي اينقدر خوشحالم كه نميدونم چجوري بگم...فردا قراره بيام به ديدنت...شايد منو نبيني ولي من تا نبينمت از اونجا نميرم...فردا دانشگاه دارم ولي گور باباي دانشگاه...من بدون تو هيچي نميخوام...نميدونم چرا ولي امشب خوب قيافه ي تو توي ذهن منه...چقدر دلم برات تنگ شده...براي اين قسمت نميخوام نظر خواهي بزارم چون ميدونم هيچكس نميدونه كه چقدر خوشحالم...كاش ببينمت...دلم برات خيلي تنگ شده...امشب هم فكر كنم كه اشك بريزم ولي اينبار اشك شوق...يكي بهم آدرس داده تا شايد ببينمت...ولي به دلم افتاده كه آدرس درسته...دارم به خودم ميگم كه خدا از دهنت بشنوه... صدايم در برابر صدايت بي صداست، چشمانم در برابر چشمانت نابيناست، خنده هايم در كنار خنده هايت خاليست، پس بدان بي تو هيچم، تنهايم نگذار تا با تو هم آوازشوم ************************************************* احساساتت را روی من بنویس
عصبانیتت را روی من خط خطی کن
اشکهات را با من پاک کن ؛ حتی اگر سردت
شد مرا بسوزان تا گرم شی؛فقط دورم ننداز... 
* نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:29 توسط محسن
چقدر سخته که یه روز با تمام شوق بیای و یه وبلاگ بزنی تا شاید عشقی رو که داره نابود میشه نگهش داری.... چقدر سخته حرف های دلت رو برای همه بنویسی تا شاید یه روزی به گوش معشوقت برسه...
چقدر سخته که آرزوی یک بار دیدن نظر اون کسی که به خاطرش وب میزنی...لای نظر هات... رو دلت بمونه...چقدر سخته که بخوای از عشق...امید...زندگی...شادی...لذت بردن...تفریح و...حرف بزنی ولی زبونت باهات همکاری نکنه... چقدر سخته وقتی حرف های خودت رو برای خودت بخونی...اونوقت چشمات پر اشک بشه...و فقط حسرت روز های رفته رو بخوری...چقدر سخته برای کسی که دلت رو شکسته فقط آرزوی خوشبختی داشته باشی...اما خودش ندونه که چه به سرت اورده... چقدر سخته که کسی رو با تمام وجود دوست داشته باشی ولی هرگز باورت نداشته باشه...چقدر سخته که چشمات رو به زندگی ببندی و فقط به مرگ فکر کنی...چقدر سخته که زندگیت جلوی چشمات از بین بره ولی نتونی به داد خودت برسی... چقدر سخته که دلت بخوات که همه چیز رو از نو شروع کنی ولی دلت کمکت نکنه... بدو توی پست قبلی بهم نمره بده...بدو دیگه...
![]()
* نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:47 توسط محسن |
دلم میخواد مثل غریبه یه گوشه ی دنجی بشینم با خودم تنهای تنها... دلم میخواد مثل پرستو کوچه های غمو ببینم که دیگه میخوام بمیرم... دل تنها و غمگینم به هوای دله دیگه پر نگیره... تکو تنها و سبک بال دیگه هرگز به هوای عشق تو پر نگیره... دلم میخوات مثل قناری رو بومتون بشینم...تا شاید یه روز پنجره ها رو باز ببینم... تا شاید یه روز فاصله ها رو کم ببینم...دستاتو تو دستای خودم ببینم... دلم میخواد مثل غریبه یه گوشه ی دنجی بشینم با خودم تنهای تنها...سرد و بی کس... دلم میخواد مثل پرستو کوچه های غمو ببینم که دیگه میخوام کوچ کنم...میخوام بمیرم... ***************** ***************** ***************** ***************** پنج وارونه چه معنا دارد ؟! خواهر کوچکم از من پرسيد من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد اینجا فقط به کلبه ی من از ۲۰ نمره بدید...نظرهاتونو اون پایین بدید...منتظرم...
* نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:51 توسط محسن |
ميخوام بنويسم...از چند ماه رفاقت با تو كه اينگار داره نفسهاي آخرشو ميكشه...چقدر زود تموم شد...خوشي ها مونو ميگم...يادته...؟...از يه نگاه خيلي ساده شروع شد...اين نفس هاي آخر داره فرياد ميزنه...ميگه نه ...تورو خدا نه...من طاغت دوري تو رو حتي واسه يه لحظه ندارم...يادته يه بار از من پرسيدي رفاقت تا كي...چقدر دوست داشتي بگم تا بينهايت...اما حالا ميگم بيا ...رفاقت تا قيامت...ميبينم نميشه....خوب نمي خوام آزارت بدم....ميگم برو...برو تا شايد بدون من خوشبخت بشي...ميدونم تغصير از منه...ولي تو هيچ موقع بروم نيوردي...همين كارهات داره آتيشم ميزنه...هيچي نميگفتي...حتي اگه زندگيت رو به آتيش ميكشيدم...شايد هم اين كار رو كردم...ميدوني تا حالا چند تا وب عوض كردم...نه ...ميدوني چرا...نه...چون خسته شدم...ميخوام يه جايي فرياد بزنم كه هيچ كس منو نشناسه...تو خوب منو ميشناسي...يعني فقط تو منو ميشناسي...يادته اولين نامه اي كه به من دادي...دلم واسه نامه هات تنگ شده...چقدر خوندمشون...ديگه داشتم حفظ ميشدم...تو بعضي از نامه هاي منو حفظ ميكردي...سياوش ميگه:فاصله يه حرف سادست بين ديدن و نديدن ، بگو صرفه با كدومه شنيدن يا نشنيدن...نه ديگه ميشه ديدت نه ديگه ميشه صدات رو شنيد...نميدونم براي من صرفه با كدومه...شايد اينجارو هم عوض كردم...هيچكس به دادم نميرسه...خيلي جات خاليه تا ببيني محسن به چه روزي افتاده...نميشه فراموشت كرد...چقدر بهت گفتم عاشقتم اما اينگار باورم نداري...شايد هم داري ولي ديگران نميذارن...همون ديگراني كه هميشه رفيقتن به غير از وقتي كه بهشون نياز داري...دلم برات شده يه ذره... دلم میخوات یه کلبه بسازم...بزرگ...تو باشی منم باشم...همه جاش روشن...هیچی رو رنگ مشکی نزنیم...آره دارم گریه میکنم...ولی تو فکر کن که اشک شوقه...تو بنویسی من بخونم...من بنویسم تو بخونی...همه نظر بدن...اونقدر زیاد بازدیدکننده داشته باشیم که همه حسودیشون بشه....تو شعر بنویسی...از اون شعر هایی که برای من از خودت میگفتی...به هیچی جز با هم بودن فکر نکنیم...من برات شعر بخونم...با هم برف بازی کنیم...یادته.....................................نه ولی تو نیستی...من برای کی دارم مینویسم...تو که اینجا رو بلد نیستی...تا بیای بخونی من چی میگم... میدونی همش میگم خدا دست من کورو گرفت اوورد وسط خیابون من حواسم پرت شد دستشو ول کردم...حالا وسط این خیابون بزرگ موندم...تو اونور خیابونی...ولی من که کورم...کسی هم که دستمو نمیگیره....تو بیا ردم کن...
* نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:0 توسط محسن |
دوتا پرنده هستيم /♥\
تو راه مونديمو ديگه رسيدن يادمون رفت
رو درختي تنها توي دشت و صحرا بي پناهيم
تلخي بار غم اما باز محتاج يه نگاهيم /♥\ نه رفيقي نه سلامي.نه كسي با يه پيامي /♥\ پاك و معصوم بيگناهيم /♥\ خالي از هم پرآهيم
دوتا پرنده هستيم/♥\ رو شاخه هاي غربت /♥\ نقل قصه گفتن نبودن و نه صحبت /♥\ ما بس كه نپريديم پريدن يادمون رفت
تو راه مونديمو ديگه رسيدن يادمون رفت
هر زمستون كه ميميريم تو بهار باز جون ميگيريم
پرهاي سرد ما واسه دست آفتاب بيقراره /♥\ تا بهارو ديدن چاره ي ما تنها انتظاره...انتظاره...چاره تنها انتظاره /♥\


* نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:3 توسط محسن |
مم* ممنون از اينكه بهم ممنون ازديدنت * ممنون از نگاهت * ممنون از خندت * ممنون از اينكه ازم شماره گرفتي * ممنون از اينكه بهم زنگ زدي * ممنون از اينكه اولش اسمتو بهم دوروغ گفتي * ممنون از اينكه با من رفاقت كردي * ممنون از اينكه شب ها تا دير موقع بيدار ميموندي و با من حرف ميزدي * يادته اون شبي كه بابات بهت شك كرده بود...ممنونم كه به خاطر من بهش دوروغ گفتي * ممنونم از تمام قدم هايي كه با من زدي * ممنون از اينكه به خاطر من كلي توي مدرسه غيبت كردي * ممنونم از اينكه اسم منو صدا زدي * ممنون از اينكه عيد فطر رو بهم تبريك گفتي * ممنون از اينكه به من گفتي كه عاشقمي * ممنون از اينكه به من خيلي قول دادي و زير خيلي هايش زدي * ممنون از اينكه چند بار دلمو بدجوري شكوندي * ممنمون از اينكه براي من شعر گفتي * ممنون از اينكه براي من كلي نامه عاشقانه نوشتي * ممنون از اينكه مي خواستي به خاطر من خودكشي كني * ممنون از اينكه به خاطر نديدن من اشك مي ريختي * ممنون از اينكه به حرف هاي من گوش ميدادي* ممنون از اينكه به من اميد زندگي دادي * ممنون از اينكه به من روز تولدم تبريك نگفتي * ممنون از اينكه برام هديه خريدي * ممنون از اينكه منو عاشق خودت كردي * ممنون از اينكه رفتي سفر و حتي يك بار هم سراغ منو نگرفتي * ممنون از اينكه به من فهموندي كه عاشقت شدم * ممنون از اينكه نسبت به من دلسرد شدي * منمنون از اينكه از عشقت نا اميد شدي * ممنون از اينكه ديگه به من زنگ نميزني * ممنون از اينكه به من ثابت كردي بي تو هيچم * ممنون از اينكه تنهام ميزاري * ممنون از اينكه دل شكستنو به من عيدي دادي * حالا ديگه خودم ميخوام كه تو بري...بري و اونقدر بزرگ بشي كه هميشه يه آرزو بموني...من..نه...غصه منو نخور...من به تنهايي عادت دارم...اينو تو فقط ميدوني...شايد همه چيز رو از اول شروع كردم...شايدم موندم تا تموم بشم...شايدم يه روز بازم برگشتي...خدا كنه كه دير نشده باشه...خدا كنه.

* نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 9:18 توسط محسن |
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو که رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمي کردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي کفتر و گنجشک کلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشي ، شده کارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو که نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشکيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر کرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذرکرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم که تو مي دوني،سرخاک تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
* نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:49 توسط محسن